صفحه ۷۲ نگارش پنجم با جواب

جواب نگارش

⭕ یکی از متن های ناتمام زیر را انتخاب کنید و نوشته را ادامه دهید.
۱ با خود گفتم: اگر دست باد، گیسوی درختان را شانه بزند و آنها را پریشان کند، آنگاه …
۲ با قامتی بلند و کشیده، سوار بر اسب از جادهی خاکی میان درختان میگذشت …
۳ روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم، اول حس کردم عصا در دستم جا نمیگیرد ولی کمکم او دست مرا گرفت و …
۴ من داشتم راهم را میرفتم که ناگهان برگی از درخت بر سرم افتاد.اول نفهمیدم که برگ است، فقط حس کردم چیزی به سرم برخورد کرد، دستی بر سرم کشیدم و …
۵ چند سالی بود که او را میشناختم و میدانستم دوست قابل اعتمادی است؛اما نمیدانستم چه شد که به چنین کاری دست زد. حالا من مانده بودم که چگونه این مسئله را …
۶ از راهی می گذشتم، صدایی توجه مرا جلب کرد. ایستادم. بعد از چند ثانیه سکوت، به طرف صدا رفتم. به چاهی برخوردم. صدای زوزهی سگ از درون چاه میآمد. نگاهی به اطراف انداختم و …

پاسخ مورد ۱
با خود گفتم: اگر دست باد، گیسوی درختان را شانه بزند و آنها را پریشان کند، آنگاه کدام پرنده می تواند لانه ای بسازد و آوازی بخواند؟ اصلا پروانه ها چه می شوند؟ مگر گلی باقی می ماند وقتی گیسوی درختان پریشان است. داشتم با خودم حرف می زدم که بادی وزید، اما نه طوری که گیسوی درختی پریشان شود و گلی پرپر، نسیمی بود آهسته که درختان را شاداب کرد و گل ها را خندان.

پاسخ مورد ۳
روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم، اول حس کردم عصا در دستم جا نمیگیرد ولی کمکم او دست مرا گرفت و گفت: پسرم نگران نباش من کنارت هستم. اول فکر کردم پدربزرگم با من حرف می زند اما به خود که آمدم دیدم عصا با من حرف می زند و می گوید پسرم تو را پدربزرگت به من سپرده است. دست مرا بگیر تا با هم جاهایی برویم و خیلی چیزها را به تو نشان دهم. پس دست عصا را گرفتم و مرا به جاهایی عجیب برد. عصا اول مرا به کوه کنار یک سنگ بزرگ برد و مدتی آنجا نشستیم و برگشتیم.

پاسخ مورد ۴
دیدم برگی از روی سرم بر زمین افتاد. بعد از چند ثانیه بر روی سرم کمی آب ریخت. چند ثانیه همانجا ماندم. بعد با خود زمزمه کردم:( شاید باران آمده است). اما وقتی سرم را بالا کردم دیدم لوله ی آب یک خانه است که دارد آب چکه می کند و بر روی سرم آب می ریزد. بعد از ده دقیقه که در خیابان داشتم قدم می زدم، دیدم مردم دارن من را نگاه می کنند، می خندند و پشت سر من پچ پچ می کنند. من احساس کردم امروز روز بد شانسی من است.

پاسخ مورد ۵

پاسخ مورد ۶
وقتی که نگاهی به اطراف انداختم، فهمیدم که چاهی عمیق پشت سر من بود و صدای سگ هم از داخل آن می‌آمد. اولین فکرم این بود که چطور می‌توانم به سگ کمک کنم، امّا با توجه به عمق چاه و عدم داشتن هیچ وسیله‌ای، نمی‌توانستم به راحتی به داخل چاه بروم. پس، با صدای بلند فریاد زدم تا کسی که در نزدیکی هست، به کمکم بیاید. پس از چند لحظه، شخصی از نزدیکی شنیدن فریاد من به کمکم رسید و با استفاده از کمک وسایل مخصوص، موفق شدیم سگ را از داخل چاه بیرون آوریم. این تجربه، من را به این نتیجه رساند که در هر شرایطی باید در کمک به دیگران اولویت قرار دهیم.

,